X
تبلیغات
رایتل
شنبه 24 آبان 1393

اشعار فروغ فرخزاد


اشعار فروغ فرخزاد


غنچه شوق تو هم خشکید

شعر، ای شیطان افسونکار


اشعار فروغ فرخزاد


عاقبت زین خواب دردآلود

جان من بیدار شد، بیدار


اشعار فروغ فرخزاد


بعد از او بر هر چه رو کردم

دیدم افسون سرابی بود


اشعار فروغ فرخزاد


آنچه می گشتم به دنبالش

وای بر من، نقش خوابی بود


اشعار فروغ فرخزاد


ای خدا … بر روی من بگشای

لحظه ای درهای دوزخ را


اشعار فروغ فرخزاد


تا به کی در دل نهان سازم

حسرت گرمای دوزخ را؟


اشعار فروغ فرخزاد


دیدم ای بس آفتابی را

کاو پیاپی در غروب افسرد


اشعار فروغ فرخزاد


آفتاب بی غروب من!

ای دیغا، درجنوب! افسرد


اشعار فروغ فرخزاد


بعد از او دیگر چه می جویم؟

بعد از او دیگر چه می پایم؟


اشعار فروغ فرخزاد


اشک سردی تا بیفشانم

گور گرمی تا بیاسایم


اشعار فروغ فرخزاد


پشت شیشه برف می بارد

پشت شیشه برف می بارد


اشعار فروغ فرخزاد


در سکوت سینه ام دستی

دانه اندوه می کارد

اشعار فروغ فرخزاد

اشعار فروغ فرخزاد

چهارشنبه 7 آبان 1393

اشعار فروغ فرخزاد


اشعار فروغ فرخزاد


بر روی ما نگاه خدا خنده می زند.

هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم


اشعار فروغ فرخزاد


زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش

پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم


اشعار فروغ فرخزاد


پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود

بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا


اشعار فروغ فرخزاد


نام خدا نبردن از آن به که زیر لب

بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا


اشعار فروغ فرخزاد


ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع

بر رویمان ببست به شادی در بهشت


اشعار فروغ فرخزاد


او می گشاید … او که به لطف و صفای خویش

گوئی که خاک طینت ما را ز غم سرشت


اشعار فروغ فرخزاد


توفان طعنه خنده ما را ز لب نشست

کوهیم و در میانه دریا نشسته ایم


اشعار فروغ فرخزاد


چون سینه جای گوهر یکتای راستیست

زین رو بموج حادثه تنها نشسته ایم


اشعار فروغ فرخزاد


مائیم … ما که طعنه زاهد شنیده ایم

مائیم ... ما که جامه تقوی دریده ایم


اشعار فروغ فرخزاد


زیرا درون جامه بجز پیکر فریب

زین هادیان راه حقیقت ندیده ایم!


اشعار فروغ فرخزاد


آن آتشی که در دل ما شعله می کشید

گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود


اشعار فروغ فرخزاد


دیگر بما که سوخته ایم از شرار عشق

نام گناهکاره رسوا! نداده بود


اشعار فروغ فرخزاد


بگذار تا به طعنه بگویند مردمان

در گوش هم حکایت عشق مدام! ما


اشعار فروغ فرخزاد


«هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد بعشق

ثبت است در جریده عالم دوام ما»

اشعار فروغ فرخزاد

اشعار فروغ فرخزاد

پنج‌شنبه 10 مهر 1393

اشعار قشنگ فروغ فرخزاد



اشعار قشنگ فروغ فرخزاد


بر روی ما نگاه خدا خنده می زند.

هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم

زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش

پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم


اشعار قشنگ فروغ فرخزاد


پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود

بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا

نام خدا نبردن از آن به که زیر لب

بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا


اشعار قشنگ فروغ فرخزاد


ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع

بر رویمان ببست به شادی در بهشت

او می گشاید … او که به لطف و صفای خویش

گوئی که خاک طینت ما را ز غم سرشت


اشعار قشنگ فروغ فرخزاد


توفان طعنه خنده ما را ز لب نشست

کوهیم و در میانه دریا نشسته ایم

چون سینه جای گوهر یکتای راستیست

زین رو بموج حادثه تنها نشسته ایم


اشعار قشنگ فروغ فرخزاد


مائیم … ما که طعنه زاهد شنیده ایم

مائیم ... ما که جامه تقوی دریده ایم

زیرا درون جامه بجز پیکر فریب

زین هادیان راه حقیقت ندیده ایم!


اشعار قشنگ فروغ فرخزاد


آن آتشی که در دل ما شعله می کشید

گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود

دیگر بما که سوخته ایم از شرار عشق

نام گناهکاره رسوا! نداده بود


اشعار قشنگ فروغ فرخزاد


بگذار تا به طعنه بگویند مردمان

در گوش هم حکایت عشق مدام! ما

«هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد بعشق

ثبت است در جریده عالم دوام ما»

اشعار فروغ فرخزاد

اشعار قشنگ فروغ فرخزاد


سه‌شنبه 25 شهریور 1393

شعری زیبا و ناب از فروغ فرخزاد

شعری زیبا و ناب از فروغ فرخزاد

فروغ فرخزاد,اشعار فروغ فرخزاد,فروغ فرخزاد شعر

شب تیره و ره دراز و من حیران

فانوس گرفته او به راه من

بر شعله بی شکیب فانوسش

وحشت زده می دود نگاه من

بر ما چه گذشت؟ کس چه می داند

در بستر سبزه های تر دامان

گوئی که لبش به گردنم آویخت

الماس هزار بوسه سوزان

بر ما چه گذشت؟ کس چه می داند

من او شدم … او خروش دریاها

من بوته وحشی نیازی گرم

او زمزمه نسیم صحراها

من تشنه میان بازوان او

همچون علفی ز شوق روئیدم

تا عطر شکوفه های لرزان را

در جام شب شکفته نوشیدم

باران ستاره ریخت بر مویم

از شاخه تکدرخت خاموشی

در بستر سبزه های تر دامان

من ماندم و شعله های آغوشی

می ترسم از این نسیم بی پروا

گر با تنم اینچنین درآویزد

ترسم که ز پیکرم میان جمع

عطر علف فشرده برخیزد!